تبليغاتX
چی بگم ... ؟؟؟!!!
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاک
چه شد ملک ايران زمين
کجايند مردان اين سرزمين
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان
کجايند ميران سر مستتان
چه آمد سر خوي ايران پرستي
چه کرديد با کيش يزدان پرستي
به شمشير حق ، نيست دستي
که بر تخت شاهي نشسته است
چرا پشت شيران شکسته است
در ايران زمين شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگي ،
پس چرا بي صداست
چرا خامش و غم پرستيد، هاي
کمر را به همت نبستيد، هاي
چرا اينچنين زار و گريان شديد
سر سفره خويش مهمان شديد
چه شد عِرق ميهن پرستيتان
چه شد غيرت و شور و مستيتان
سواران بي باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج مي شود
جوانمرد محتاج مي شود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است
چرا دشمنش اينچنين سر کش است
چرا بوي آزادگي نيست، واي
بگو دشمن ميهنم کيست، هاي
بگو کيست اين ناپاک مرد
که بر تخت من اينچنين تکيه کرد
که تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
به کوروش چه خواهيم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک

 

اوضاع بد جوری شیر تو شیره


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط الهه آب | 

تعطيلات عید هم گذشت، تعطيلات خیلی خوبی بود خواب، گشت و گذار، مهمونی، عید دیدنی و ... خیلی حال داد

 جمعه رفته بودیم گردش (خارج از شهر) . واااااای جاتون خالی نمی‌دونید چه قدر خوب بود. باد ... آتیش ... گاهی سکوت محض بدون حتی صدای یه پرنده ... بعضی وقتا هم صدای بلند آهنگمون ... بعضی وقتا وقت صدای پرنده‌ها ... آسمون و ابرای قشنگ ، طبیعت بکر ... آخ ... قدم زدن تو باد ملایم ... یه محیط کاملاً رویایی

 

13 به در که عالی‌تر... ما بودیم و عموها و عمه و مادر ...

بازی با پسر عموها و دختر عموها و عروس عمو... آش  .... شیطونی ... قدم زدن ...

خلاصه عالی بود...

 ولی یه نکته اینجا هست: اینکه از همه‌ی کارام عقب موندم.... به همین راحتی

دوز خوابمم بالا رفته ... اونم نه یه ذره، نه دو ذره ، خیلی ذره ... نمی دونم چی کارش کنم ... ای خدااااا ... یکی بیاد یه راهنمایی بکنه که این خوابه دست از سرم برداره ... به خدا از کار و زندگی انداخته منو...

برای فعالیت بیشتر و کم تحرکی هم انشالا اگه خدا بخواد دارم می رم یه کلاس ورزشی ثبت نام کنم ... شاید فرجی شد و از رخوت دراومدم

خب : کار ، درس خوندن، 3 تا کلاس فوق برنامه، کارای متفرقه که آوار میشه سرم، مهمونیا، تفریحات خونوادگی !!!!!!!!! به نظرتون چطوری میشه همه رو تو 24 ساعت جا داد به همه هم رسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه؟ نمیشه؟؟ فکر نکنم بشه؟؟؟؟ چرا نشه؟؟؟؟

یه چیز دیگه هم داره تو ذهنم وول ووول می‌کنه ... اونم 2-3 تا عادت بده ، نمی دونم چی کارشون کنم ... (البته واسه من بده ، خیلیا به نظرشون خوبه)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:40  توسط الهه آب | 

 

سال و فال ، مال و حال ، اصل و نسل ، تخت و بخت
بادت اندر شهرياري بر قرار و بر دوام 
سال خرم ، فال نيكو ، مال وافر ، حال خوش
اصل ثابت ، نسل باقي ، تخت عالي ، بخت رام

 

سلام

عیدتون مبارک

امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشین

امیدوارم همه به آرزوهاشون برسن

من حس می کنم سال خیلی خوبی خواهد شد

تا چشم به هم بزنیم این سال هم تموم میشه مثل سال قبل  ، فقط برای خوب استفاده کردنش باید برنامه ریزی کرد ... باید هر کسی چیزایی که می خواد و تو این سال جدید به عنوان یه هدف انتخاب کنه ... منم همین کارو می کنم ... واسه همین تنبلی و از زیر کار در رفتن و خوابیدن دیگه بسه ...

من چیزایی رو مد نظرم قرار دادم که سعی می کنم به اونا برسم ... با تلاشم ، با ارادم ...

دوست دارم عادتای خوب و جایگزین عادتای بدم کنم ... واسه همین همه تلاشمو خواهم کرد

...

می خوام تلاش کنما ولی نمی دونم این یه عالمه کار که استادم داده چه جوری باید تموم کنم؟؟؟؟!!!!!! تحقیقمو باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! درسم چی میشه؟؟؟؟؟؟!!!!!! آخه من وقت زیادی ندارم

 

 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان شاگردان یکی بر خاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد....

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شدو

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

واو با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زر و زوربه دامن داشت بالا بود

وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چهره که می نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرورو می شد

حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس آن که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست....

زنده یاد خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 0:34  توسط الهه آب | 

یار دبستانی من با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب ، بد اگه بد مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

 

نمی خواستم دیگه آپ داشته باشم تا چند روز دیگه ولی یه چیزایی خوندم در مورد بازداشت معلمان و قضایای دیگه در مورد اعتصاباشون

بالاخره پای معلم ها هم وسط کشیده شد... چرا؟؟؟!!! اونا دیگه چرا ؟؟؟؟!!!! مگه ما زیر دست همین معلما بزرگ نشدیم و صدای ادعاهامون گوش فلک رو داره کر می کنه ....

مگه این معلما نیستن که تساوی و برابری حقوق و عدالت رو یاد ما می دادن ... مگه اونا نیستن که ملاطفت و مهربونی رو یاد ما میدن ....

چرا داره در مورد خودشون برعکس اجرا می شه .... مگه همین آدما که دارن اونا رو زیر سوال می برن زیر دست همین قشر بزرگ نشدن؟؟؟؟!!!!

                            چی داره به سر ما میاد  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:9  توسط الهه آب | 

سلام اول به خودم  بعد به بقیه

امروز یعنی پنجشنبه تا دقیقه آخر که جا داشت خوابیدم بعد با چشمای خوابالو پاشدم آماده شدم رفتم دنبال کار و زندگی .

البته دیر نرسیدم ...

بعد از اینکه اتفاق خاصی در محل کار نیفتاد راه افتادم اومدم خونه ...

بارون ...

بارون میومد نم نم ...

پیاده اومدم خونه زیر بارون ... خیلی حال کردم ... منم مثل درختای پارکی که اروم اروم ازش رد می شدم تازه شدم ... حس قشنگی بود ...

همیشه زیر بارون قدم زدنو دوست می داشتم

تو راه به این سال جدیدی که داره تموم میشه فکر کردم

حس قشنگی از اومدن سال جدید دارم . حسی که هیچوقت نداشتم . یه حس خوب. مطمئنم سال خیلی خوبی در پیش خواهم داشت

هرچند امسال هم سال خوبی بود ... سالی که بدی نداشت ... یه سال پر از تجربه های کوچیک و بزرگ ... پر از درس ...

منم با این بهار دارم دارم تازه میشم ...

دیگران و نمی دونم ... ولی امیدوارم واسه همه خوب باشه ...

به همه پیشاپیش تبریک می گم ... کاش همه هم این حس قشنگ که من دارم رو در مورد خودشون و بهار داشته باشن...

                      

...

وای باران ... باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 14:20  توسط الهه آب | 

 

برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:23  توسط الهه آب | 

می خواستم یه روز در میون بیام ولی ایندفعه بیشتر شد ... فکر کنم سه چهار روز  

سه شنبه روی اعصاب بعضیا یکم پیاده روی کردم ... یعنی با عشق یه خانومی سر کلاس گفتمان زدم ... وای نمی دونی چه حالی می داد  عصبی شده بود اون خانوم  خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودم ... تصمیم دارم بازم از این کارا بکنم و حال بعضی از این دخترا رو بگیرم

شب هم به دلیل داشتن مهمون و انجام دادن کارهای هنری دستی برای مهمانان گرامی نتونستم بیام

چهارشنبه شبم بسی بسیار بی حوصله بودم حتی حوصله خودمم نداشتم ... نمی دونم باز چه مرگم شده بودم . اجازه دادم اشکا آروم و بی صدا از چشمای بسته تا هر وقت می خوان بیان  

پنج شنبه هم وقتی از سر کار اومدم دیدم مهمون داریم شب و تا شب نقش یه خانوم خانه دار را با مهارت تمام بازی کردم و شب هم به جای خودم و خواهرم (که مسافرت تشریف دارن) کار کردم ...

الانم که جمعه هستش و بازم مهمون داریم

لازم به ذکر است که ما بیشتر روزهای هفته یا مهمونی تشریف می بریم یا مهمون داریم

خلاصه بازم یه کار جدید به من پیشنهاد شد از نوع کامپیوتری ... می خواستم کار نگیرم ولی  به بعضیا نمیشه نه گفت

ویندوز ویستا هم نصب کردم ... عجب حالی می ده ... خیلی باحاله ... شما هم برید نصب کنید

ساده می توان گفت
سخت می توان فهمید
باور نکردنی هم هست
و ساده می توان فراموش کرد
دوست داشتن را

 

دليل بودن تو

 
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
         هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...    
                                                                                                    علی شریعتی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:7  توسط الهه آب | 

سلام

امروز هم گذشت مثل روزایی که رفتن و ما قدرشونو ندونستیم

امروز آخرین کاری رو که باید انجام می دادم تموم کردم و دادم دست صاحبش

چقدر از نظر فکری سبک شدم

به خودم قول می دم که تا آخر امتحان دیگه کار (کارای متفرقه خارج از شغل) قبول نکنم

امشبم قید مهمونی رفتنو زدم که بقیه کارای باقیمونده رو تموم کنم و بچسبم به کار و کلاس و درسم ... تازه کلی به خودم امیدوار شدم ... درست کردن کامپیوتر و برطرف کردن عیب سخت افزاری و (آخه اینا تو تخصص من نیستن ولی چه کنم ... منم دیگه )

هر شب نت اومدن هم به یه شب در میون اومدن کاهش می دم ... الانم باید تا 12 شب بیدار بمونم تا کارای کلاسمو انجام بدم ... استادم این روزا زیاد ازم تعریف می کنه باید روی بعضیا رو سر کلاس کم کنم

دیگه ... دیگه ...

دیگه اینکه من ذهنمو از چیزایی که مثل پارازیت می یومدنو افکارمو به هم می ریختن (مثل بعضی خاطرات  ) پاک کردم ... کارامم که تقریباْ انجام دادم... و دختر فعالی شدم ...  این ماچم واسه خودمه

دیگه هیچی ندارم بگم ...

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند

 

هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط الهه آب | 

آبي دريا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهي ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
براي عشق تازه ،
اجازه بي اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سايه ها ، قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا ، قدغن
براي خواب تازه ،
اجازه بي اجازه...
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو ، زنده باد زندگي
براي شعر تازه ،
اجازه بي اجازه...
از تو نوشتن ، قدغن
گلايه كردن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن
براي روز تازه ،
اجازه بي اجازه

خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم

اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو

خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:19  توسط الهه آب | 

بعضی وقتا واقعاً دختر محکمی هستم   جديداً به خودم یاد دادم که هر مسئله ای (نمی گم مشکل ؛ چون اینا اصلاً مشکل نمیشه بهش گفت) واسم پیش میاد خیلی زود قبل از اینکه مشکل ساز بشه حلش می کنم مثل همین مسائلی که دیروز پیش اومد (حالا بماند چیا بودن)

از خودم داره خوشم میاد      

این چند روز یه کم خسته شدم به خاطر کار و کلاس و ... حالا هم باید حتماً باید تا صبح بیدار بشینم این سی دی آموزشو رو درست کنم ولی حالشو ندارم

این روزا اینقدر با مشکل دیگران آشنا شدم که این چیزایی که ما بهش میگیم مشکل پیش اونا هیچی نیست  مشکلاتیو دیدم که فقط تو مجله ها می خوندم ولی حالا از نزدیک دارم میبینمشون  دختر بچه ی ۱۳ ساله ای رو دیدم که باباش با کتک اونو می فرسته واسش مواد بخره   و خیلی مشکلات دیگه ... بعضی وقتا با خودم فکر می کنم این دختر ۱۳ ساله آیندش چی میشه؟!! همین الان پرخاشگر شده ... نمی دونم چطوری طاقت میاره ... خیلی سخته ... خیلی سخته ... حتی نمی تونم یه لحظه هم خودمو جای اون بذارم ... اسم "پدر" نباید رو این جور آدما گذاشت ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:19  توسط الهه آب | 

نمی دونم چی بگم ... یه سری مسائل بازم آوار شد رو سرم ...     

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:56  توسط الهه آب | 

سلام

من یه چند روزی بود  دوباره معتاد شده بودم و زود زود online  می‌شدم ولی بازم تصمیم گرفتم کمتر بیام و به کارای دیگم برسم ... به درسم ، به کارم ، به تمرینای کلاسم... دیگه نمی خوام اشتباهای سال گذشتمو تکرار کنم... اگه سال پیش یک ماه بیشتر درس خونده بودم الان دیگه نباید دوباره شروع می‌کردم ... البته من ضرر زیادی نکردم بالاخره من کارم بود و بی‌کار تو خونه نبودم ...

                   

                    ما همان چیزی هستیم که فکر می کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:31  توسط الهه آب | 

هر کجا می روی با تمام قلبت برو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:20  توسط الهه آب | 
سلام

حالم خیلی گرفته ... دیروز تصادف کردم ... تقصیر منم بود ...

سعی نکنيم بهتر یا بدتر از ديگران باشيم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترين باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:22  توسط الهه آب | 

 

 

 

 

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 

 

بهتر دیدم به خاطر فرهنگ غنی و کهن ایران این مطلبو هم اضافه کنم

 

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پند گیر یا ملال

اين روزها خیلی ها از نسل جوان برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.

سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!

جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه:
در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 19:47  توسط الهه آب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با تو بودن بر من چه سود
که با تونبودن باشد
وقتی تونباشی عشق هست وقتی توباشی عشق نیست
نمی دانم شاید در تو نباشد
در تو جستم که عشق باشد
در عشق جستم که تو باشی
باشی یا نباشد
هر دو در من هستید
پس عشق در من هست و همین را بر من بس



پیوندهای روزانه
قوقولی قوقو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
نقطه چین ذهن من / ایمان
زاگرس _ لینک
زاگرس لینک
روزمرگی / آست
هرکی هرجا هرچی / آرش
طنز متفاوت / مهدی
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم / صمیم
یک زوج خوشبخت / سارا
يك دل و دو دلبر
گیلاس خانومی هستم
آی سین - آی لان
قصه ی غصه های من
فیزیکسرا
حریق یادها
گیلاس خانومی هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM